تبلیغات
اندیشه های ژئوپلیتیک - تاملی پیرامون زیباشناسی فوتبال تجربه‌ای لذتبخش در غیاب معنا

اندیشه های ژئوپلیتیک

همانطور که نادیده گرفتن تهدیدات ژئوپلیتیک آفت منافع ملی می باشد،امنیتی تلقی نمودن فرصتهای ژئوپلیتیک نیز زیان آفرین است.

آن‌گاه که فلاسفه فوتبالیست شوند

  دکتر حسین شیخ‌رضایی

دکترای فلسفه علم و عضو هیأت علمی

مؤسسه حکمت و فلسفه ایران

فیلم طنزآمیز کوتاهی در اینترنت هست با نام «مسابقه فوتبال فیلسوفان» که در سال 1974 ساخته شده و در آن مسابقه‌ای میان دو تیم فیلسوفان یونان و آلمان به تصویر کشیده شده است. در تیم یونان، بازیکنانی چون ارشمیدس، سقراط (کاپیتان)، افلاطون، ارسطو و هراکلیتوس با لباس‌های سنتی یونانی بازی می‌کنند و در تیم آلمان، هگل (کاپیتان)، نیچه، مارکس، کانت، شوپنهاور، هایدگر، ویتگنشتاین، یاسپرس و دیگران. داور این مسابقه کنفسیوس است که با ساعتی شنی وقت را نگه می‌دارد و کمک‌های او، آکویناس و قدیس آگوستین‌اند که هر کدام هاله‌ای رنگی به دور سر دارند. از قضا بکن ‌باوئر هم تنها فوتبالیست واقعی‌ای است که با لباس فوتبال مدرن در تیم آلمان حضور دارد و از پوچی و بی‌معنایی مسابقه سردرگم است. با زدن سوت آغاز بازی، فیلسوفان به جای این که به سمت توپ بروند یا به آن ضربه‌ای بزنند، هر کدام به گوشه‌ای می‌روند و به تأمل‌ورزی فلسفی می‌پردازند. برخی در حال بحث با یکدیگرند و برخی در انزوا دست‌شان را در هوا تکان می‌دهند تا مخاطبی فرضی را قانع کنند. در خلال مسابقه، هگل به داور معترض می‌شود که او از اراده آزاد برخوردار نیست و به همین دلیل هم کارت زرد می‌گیرد!  در نیمه دوم، ویتگنشتاین جایش را به مارکس می‌دهد، اما او هم که پیش از ورود به زمین حسابی خود را گرم کرده، کاری از پیش نمی‌برد. تنها یک دقیقه به پایان بازی، ناگهان ارشمیدس فریاد «اورکا!» (یافتم!) برمی‌آورد و کشف می‌کند که به توپی که همچنان پانخورده در میانه زمین مانده، باید لگد زد. یونانیان سرانجام توپ را به سمت دروازه آلمانی‌ها می‌برند و سقراط (چه انتخاب هوشمندانه‌ای!) موفق می‌شود تنها گل بازی را با سر و با استفاده از توپی که ارشمیدس سانتر کرده، به ثمر برساند. در انتهای بازی، آلمان‌ها معترض‌اند و هر کدام بنا به نظام فلسفی خود به ناواقعی بودن این گل اعتراض می‌کنند، صدای مارکس هم بلند است که گل را آفساید می‌داند!

رابطه فیلسوفان و ورزش (از جمله فوتبال) به همین مسابقه ختم نمی‌شود. شاید بسیاری تاکنون به این نکته توجه نکرده باشند که فلسفه و المپیک هر دو از میراث‌های به جا مانده از یونان باستان‌اند و این تقارن البته بدون حکمت نیست. نخستین فیلسوفان یونان، همواره به مسأله تربیت بدنی، مسابقه و ورزش نظر داشته‌اند و درباره آن نظرورزی کرده‌اند. آنچه در نگاه یونانیان باستان به تربیت بدنی و المپیک مهم بوده، نگاه به ورزش به عنوان وسیله‌ای برای کنترل بدن بوده است. ورزش، نشانه توانایی فرد در کنترل احساسات، تحت فرمان تدبیر و عقل، بوده و بسیاری فیلسوفان مانند افلاطون و ارسطو انجام آن را نوعی وظیفه اخلاقی شهروندان می‌دانسته‌اند. در این نگاه، ورزش هم به غنای شخصیتی شهروندان کمک می‌کند و هم در درمان ناعدالتی‌های اجتماعی مؤثر است.

فیلسوفان معاصر (عمدتاً در سنت فلسفه تحلیلی) نیز گرچه ممکن است خود ورزشکاران خوبی نباشند، اما در فلسفه‌ورزی درباره ورزش، از جمله فوتبال، کم نگذاشته‌اند. در دهه‌های پایانی قرن بیستم، بسیاری از فلاسفه به تأمل درباره ابعاد مختلف پدیده چندبعدی ورزش پرداختند و با ابزار تحلیل مفهومی خود سؤالاتی را درباره ورزش به شکل عام، و درباره هر یک از رشته‌های ورزشی به شکل خاص، طرح کردند. به عنوان نمونه، در قلمرو معرفت‌شناسیِ ورزش این سؤال مورد توجه قرار گرفت که وقتی ورزشکاری از نوعی مهارت و توانایی بدنی و/ یا ذهنی برخوردار است، چه نوع معرفت و دانشی را باید به او نسبت داد. به بیان دیگر، آیا معرفت/ دانش خاصی وجود دارد که در قلمرو ورزش مطرح شود و از آن بتوان به عنوان نوع متمایزی از معرفت صحبت کرد؟ پرسش دیگر در همین قلمرو این بود که آیا لزومی دارد یک مربی، خود از همان نوع دانش و توانایی‌ای که ورزشکار از آن برخوردار است، برخوردار باشد تا بتواند مربی‌ای کارآمد باشد؟ در حوزه اخلاق نیز به ورزش پرداخته شد و پرسش‌هایی از این دست طرح شد که آیا لزوماً ورزش، آن گونه که یونانیان استدلال می‌کردند، به پرورش اخلاقی شخص منجر می‌شود؟ سؤال مهم دیگر نیز این بود که آیا اخلاق خاصی به نام «اخلاق ورزش» وجود دارد؟ در قلمروهای دیگری مانند فلسفه ذهن، فلسفه منطق، متافیزیک، فلسفه تعلیم و تربیت، فلسفه علم و فلسفه سیاسی نیز ابعاد گوناگون ورزش مورد پرسش فلسفی قرار گرفت و امروزه، مراکز و مجلات فلسفی بسیاری به پژوهش در این حوزه نسبتاً نوپای فلسفه تحلیلی مشغول‌اند.

اما اجازه دهید در ادامه کار به یکی از این قلمروهای فلسفی نگاهی کمی دقیق‌تر بیندازیم و ببینیم نسبت ورزش (و فوتبال) با زیبایی‌شناسی و هنر چیست. یکی از پرسش‌های مهم در قلمرو زیبایی‌شناسی ورزش این است که آیا می‌توان از خصلت‌های ز یبایی‌شناختی در ورزش سخن گفت و از آن مهم‌تر آیا می‌توان ورزش را نوعی «هنر» به حساب آورد. البته باید توجه داشت که در اینجا، «هنر» در معنای استعاری آن مد نظر نیست؛ یعنی منظور این نیست که از آنجا که ورزشکاران در انجام کارهای بدنی و تیمی خود ماهرند، از «هنر» آنان سخن بگوییم (همان‌گونه که مثلاً از «هنر» پلیس در باز کردن گره ترافیک یا «هنر» معلم در برقراری ارتباط با دانش‌آموزان حرف می‌زنیم.) سؤال این است که آیا ورزش، واقعاً «هنر» است و مثلاً آیا می‌توان فوتبال را با انواع به رسمیت شناخته‌شده هنر، مانند نقاشی، موسیقی و تئاتر، مقایسه کرد؟ موافقان و مخالفان درباره این مقایسه استدلال کرده‌اند و ما در ادامه تلاش می‌کنیم با برشمردن برخی مؤلفه‌های زیبایی‌شناختی در فوتبال، استدلال کنیم که چنین نگاهی شاید چندان بیراه هم نباشد.

فوتبال، مانند هر پدیده اجتماعی دیگری، ابعاد مختلفی دارد. در مقابله دو تیم ملّی، همواره عناصر و مواردی «بیرونی»، بر جذابیت و اهمیت مسابقه تأثیر می‌گذارند. به عنوان نمونه، در بازی تاریخی ایران و آمریکا یا بازی انگلستان و آرژانتین، عواملی مانند مناسبات سیاسی دو کشور، سابقه رویارویی‌های پیشین، روابط تاریخی و ... بر میزان اهمیت بازی تأثیرگذار بوده‌اند. علاوه بر این، هر بازی فوتبال ممکن است برای تماشاگری خاص نیز «معنایی» متفاوت داشته باشد، معنایی که لزوماً برای دیگر تماشاگران قابل فهم نیست. تماشاگری که طرفدار دوآتشه تیم یا بازیکنی خاص است، تماشاگری که در ذهن آرزوی هم‌صحبتی با یکی از بازیکنان خوش‌چهره فلان تیم را دارد یا تماشاگری که بازی تیم کشوری را تماشا می‌کند که مدتی در آنجا اقامت کرده، همه معانی و تداعی‌هایی از بازی دارند که لزوماً برای دیگر تماشاگرانی که همان بازی را در همان محیط می‌بینند، قابل فهم نیست. اما اجازه دهید در ادامه بحث، این معانی «فردی»، «بیرونی» و «موقعیتی» را  کنار بگذاریم و تماشاگری عادی را تصور کنیم که بدون علاقه‌ای خاص به یکی از دو تیم حاضر در میدان، روی صندلی خود لم داده و می‌خواهد از یک بازی فوتبال در جام‌جهانی «لذت» ببرد. تأمل در عناصر زیبایی‌شناسانه چنین تجربه «لذت‌بخشی» می‌تواند ما را در مقایسه فوتبال و هنر کمک کند.

مهم‌ترین نکته در مورد چنین تماشاگری این است که برای او، بازی فوتبال «درباره» چیزی خارج از خود نیست. چنین بازی‌ای در حکم «متن»، «سناریو»، «عکس» یا «نقاشی‌ای واقع‌گرایانه» نیست که چیزی بیرون از خود را «بازنمایی» و از راه نشانه‌ها و سمبل‌هایش، «داستانی» دیگر را روی زمین فوتبال بازسازی کند. هر آنچه هست، همین بازی، حرکات و موقعیت‌هایی است که در لحظه ساخته می‌شوند و به سرعت به موقعیت‌هایی دیگر بدل می‌شوند. اما این «درباره» چیزی نبودن و طبق سناریویی از پیش معین، جلو نرفتن، در حکم «بی‌معنایی» مطلق بازی فوتبال نیست. درست است که بازی فوتبال «معنایی» خارج از خود ندارد، اما در داخل این بازی، سلسله‌ای از معناها خلق و بازخلق می‌شوند. در اینجا «معنا» و «هدف» بازی چیزهایی نیستند جز اجرای ماهرانه مجموعه‌ای از حرکات و تصمیم‌های فردی و جمعی. فوتبال هدف از پیش معینی ندارد. حتی برای تماشاگری که فقط برای «لذت» از بازی آن را تماشا می‌کند، گل زدن یا برد و باخت هم اهداف خاصی به حساب نمی‌آیند. تنها هدف چنین تماشایی، لذت بردن از اجرای زیبای مجموعه‌ای از حرکات و تصمیم‌های فردی و جمعی و مقابله با تدابیر حریف مقابل است. همین عدم اشاره به چیزی بیرون از خود و تعریف هدف و معنا در چارچوب بازی است که سبب می‌شود برخی از مردم از درک زیبایی‌شناسی خاص فوتبال محروم باشند. چه بسیار کسانی از ما که از مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های خود شنیده‌ایم که «معنای» این را که بیست و اندی نفر در زمین به دنبال توپی بگردند و بکوشند آن را وارد دروازه کنند، درنمی‌یابند. برای این افراد، درک فعالیتی که تنها به خود ارجاع دارد، زیبایی‌شناسی خاصی به همراه ندارد. (دوستی به طنز می‌گفت که وضعیت وزنه‌برداری از این هم بدتر است، چون ورزشکار، وزنه‌ای را با زحمت بالا می‌برد و حتی بدون اینکه آن را قدمی هم جلو بگذارد، همان جا به زمین برمی‌گرداند!)

نکته دیگر، خصلت «امکانی» و «احتمالی» است که حضور آن در فوتبال از بسیاری رشته‌های دیگر پررنگ‌تر است. فوتبال، در بسیاری موارد، مطابق هیچ برنامه و پیش‌بینی محتملی جلو نمی‌رود و در آن «امکان» رخ دادن هر چیز، چه در سطح فرد و چه در سطح تیم، وجود دارد. اینجا است که در فوتبال شاهد ترکیبی یگانه هستیم از بی‌ارجاعی و تعریف درونی اهداف از یک سو و شانس و امکان و احتمال از سوی دیگر. چنین پدیده‌ای با این مجموعه از مختصات زیبایی‌شناختی، چیزی از هنرهای به رسمیت شناخته شده کم ندارد، بخصوص هنرهایی که در آن‌ها بازنمایی و روایت‌گری غایب است و همه تنوع و غنای هنری، در گرو خود ارجاعی و به شگفتی انداختن مخاطب است. از این حیث، شاید بتوا ن فوتبال را با نقاشی انتزاعی شبیه دانست؛ هنری که در آن چیزی بیرون از طرح‌ها، منحنی‌ها، رنگ‌ها و بافت‌ها وجود ندارد و تماشاگر آماده هر نوع غافلگیر شدنی است.

اگر چنین باشد، جام‌جهانی را نه باید همچون «مدرسه‌ای» دانست که قرار است به فوتبالیست‌های داخلی ما «آموزش» دهد (کلامی که مکرراً گزارشگران نسل قبلی فوتبال در کشور ما تکرار می‌کردند) و نه رویدادی دانست برای «ارتقای سطح سلامت» شهروندان (چه بسیار فوتبالیست‌هایی که در زمین بازی مجروح می‌شوند و چه بسیار تماشاگرانی که از شدت احساسات ناشی از فوتبال مشکل قلبی پیدا می‌کنند). فوتبال ممکن است به عنوان محصول جنبی خود «آموزش» و «سلامت» را نیز به‌بار آورد، اما بیش از هر چیز «لذت» زیبایی‌شناسانه آن مهم است، زیبایی‌شناسی توپی شناور روی زمینی سبز که به چیزی خارج از خود دلالت ندارد. فوتبال، هنری است که بر خلاف هنرهای سنتی‌تر، مخاطب نخبه‌ای نمی‌طلبد و برای «لذت» بردن از زیبایی‌شناسی آن، امری که با زیبایی‌شناسی «بدن» و «مهارت» انسانی نیز گره خورده است، نیاز به آموزش هنری چندانی نداریم. فوتبال، نماد امر پوچ، عمومی و لذت‌بخش در دنیای ما است.

نویسندگان

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :