اندیشه های ژئوپلیتیکی

ژئوپلیتیک به اندازه ای که می تواند در خدمت جنگ باشد، به همان اندازه می تواند به صلح نیز خدمت کند.

پنجشنبه 9 مهر 1388

راز خود بخشودگی استعمار گر.(ژان پل سارتر)

نویسنده: امید آزادی   طبقه بندی: جامعه شناسی، 

محافظه کاری پدید آورنده ی انسانهای «متوسط» و معمولی است.حال چگونه این برگزیدگان غاصب که از متوسط بودن خود نیز آگاهند می توانند وسایل کسب امتیازات خویش را ایجاد کنند؟یک راه بیشتر ندارد:تحقیر توده ی مردم از برای بزرگ کردن خود، انکار انسان بودن توده و شناساندن او به عنوان حرمان محض.در این اشکالی موجود نیست بویژه که نظام دستگاه، استعمار زده را از همه چیز بی بهره نموده و حتی در اشیا نیز استعمار طلبی و فکر استعمار را نقش زده است و از  جنبش همین اشیاست که جای استعمارگر و استعمارزده همزمان تعیین می گردد و ستمگری خودبخود توجیه می شود و ستمگران با همه ی قوا به تولید و پاسبانی رنجهایی میکوشند که استعمارزده را به چهره ای که به دیده ی استعمارگر در خور اوست نزدیک کند.مستبدان خود را قابل بخشش نمی دانند مگر با کشتن تدریجی خصال آدمی در استعمارزده و توده ی مردم ،یعنی انطباق روز افزون خویشتن با دستگاه استعمار.

وحشت و استثمار، انسانیت را از انسانها سلب میکند و استثمارگر به خود اجازه ی این سلب کردن را می دهد تا بهتر استثمار کند و دستگاه می چرخد و تمیز نیت از عمل و تمیز عمل از هدف واقعی امکان نا پذیر است.این لحظات استعمار و استثمار پایبند یکدیگرند و گاه در هم می آمیزند.مفهوم استثمار قبل از هر چیز نفرت ستمگر از ستمدیده است و تنها حد ممکن برای این اقدامات نابود کننده ،نابودی استعمار است و در اینجاست که مستعمره چی با تضاد خویشتن روبرو می شود.این نظام هم مرگ و هم کثرت قربانیانش را طالب است و هر نوع دگرگونی به زیانش می باشد.این ماشین سهمگین کسانی را که از گردانیدنش ناگریزند میان مرگ و زندگی و اندکی نزدیک تر به مرگ تا به زندگی نگه می دارد.

و طبق یک  اصول فکری منجمد همه ی کوششها بر این نها ده می شود که انسانها فقط به عنوان حیوانات ناطق تلقی شوند:کوششی است بیهوده زیرا که برای تحکم کردن به مردم ،ولو برای توهین آمیزترین تحکمها ،اول باید مردم را به رسمیت شناخت و چون نمی توان مردم را تا ابد پائید بناچار باید یه آنان اعتماد کرد.

هیچکس قادر نیست که با آدمی «رفتار سگ کند» اگر اول آدمی بودن را نپذیرفته باشد کوشش ستمگر برای سلب انسانیت از ستمدیده به خودش باز می گردد و فقط خود او را بیگانه از خویش می سازد و این خود اوست که با هر حرکت آدمیت را به قصد کشتن بیدار میکند و چون آن را در نزد دیگران انکار می کند همه جا به صورت دشمن بازش می یابد.و برای رهایی از این دشمن چاره ای نیست مگر اینکه خود او به انجماد گراید و در خویشتن سرسختی تیره و خاصیت غیرقابل نفوذ سنگ را پدید آورد یعنی به نوبه ی خود و رفته رفته سلب انسانیت از خویشتن نماید.

امروز نهادهای اجتماعی پیشین تبدیل به بخار گردیده اند و توده مردم تبدیل به «ذرات ».با این حال جامعه استعماری جز به بهای نابودی خویش قادر به در بر گرفتن آنان نخواهد بود،پس توده ی مردم باید اتحاد خود را بر ضد این جامعه ی استعماری عملی سازند.

این طرد شدگان به نام شخصیت ملی از این طرد شدن باز خواست خواهند کرد و این استعمار است که حس وطن پرستی را در استعمار زدگان بیدار میکند .

هنگامی که ملتی انتخابی جز انتخاب مرگ خود ندارند و هنگامی که از ستمگران هدیه ای جز ناامیدی نمی برند دیگر چیزی ندارند که از دست بدهند.

 

منبع:کتاب چهره ی استعمار گر، چهره ی استعمارزده

نوشته ی :آلبرممی و ترجمه ی :هما ناطق

نویسندگان

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :